بسم الله الرحمن الرحیم. قل اعوذ برب الفلق، من شر ماخلق، و من شر غاسق اذا وقب، و من شرالنفاثات فیالعقد، و من شر حاسد اذا حسد.
دیروز فرصت کردم و کتاب outliers نوشته Malcom Gladwell رو گوش کردم (آدیو بووک) به نظرم کتاب جالبی بود در باره استعداد. یه چند تا از مصاحبه هاش رو هم گوش کردم. یکی از مصاحبه کننده ها ازش پرسید که کتاب شما هم مثل بقیه کتابهای مربوط به موفقیت است که نویسنده گفت نه بیشتر بر خلاف اون کتابهاست. در حقیقت نویسنده این کتاب موفقیت ادمهای بزرگ رو حاصل بودن به آدم توانمند در شرایط درست می دونند اثبات می کند که اگر بیل گیتس امروز اینقدر موفق است چون در کنار توانمندی هایی که داشت آدم خوش شانسی بود که از یک خانواده ثروتمند در زمان درستی از انقلاب کامپیوتر بدنیا اومده یا اگر بعضی از بازی کنهای هاکی خیلی موفق هستند چون در ماه ژانویه تا آپریل بدنیا اومدند. که البته ربطی به آسترولوژی ندارد بلکه دلیلش این است که این افراد از هم کلاسهای خود در اولین سال تحصیلی که به مدرسه می روند تکامل یافته تر هستند که این رو البته بر اساس تحقیق یک روانشناس مطرح می کنه در کتابش به راز موفقیت بیتل ها هم اشاره می کنه که اونهم خیلی جالبه. خلاصه مطلب اینکه آدم باید در جای صحیح و در وقت صحیح بدنیا بیاد. فکر می کنم خوندن کتاب یا شنیدن کتابش نکات جالبی داشته باشه.
برای من البته یکی از نکات جالب این بود که بیل گیتس در زمانی که به دبیرستان می رفته نصف شب ساعت 2 بیدار می شده می رفته به دانشگاه واشنگتون و تا ساعت شش از کامپیوترهای اونجا که در اون زمان بلا استفاده بودند استفاده می کرده. واقعا عجب آدمی بوده که از خواب ناز می زده!!
مانی عزیزم همیشه فکر می کردم یه وقتی می شه که باز هم بشینیم صحبت کنیم. آمادگیش رو نداشتم و حالا باید تنهایی بگریم برای او در خلوت خودم تنها. دوستش داشتم فکر نمی کردم به این زودی ازش دور بیافتم دفعه قبل در قم بودم که سکته مغزی کرد ولی بدنش قوی بود و دو باره سر حال شد با اینکه پا درد داشت ولی ورزش می کرد تا بدنش دوباره راه بیافته وقتی برای اولین بار بعد از اینکه از بیمارستان اومد دیدمش که نمی تونست درست صحبت کنه بغلش کردم زار زدم ولی بعد از مدتی خیلی خوب شد. ولی دیگه نمیتونست سفر بره. ولی کاش یه دفه بغلش می کردم و بهش می گفتم چقدر دوستش دارم ولی نکردم .
میگن خوب نیست که پسرها احساستشون رو بگن
در تمام این 40 روز (گویی قفلی بر زبان من زده باشند) حال مانی رو نپرسیدم چرا چون من اصلا فکر بدی نمی کردم ولی برای خودم هم خیلی عجیبه که چه جوری که اصلا به ذهنم نرسید حالش رو بپرسم؟ همیشه می پرسیدم ولی چرا این چهل روز نپرسیدم چی بگم نمی دونم شاید خودش نمی خواسته مسلما اگه می فهمیدم نمی تونست بمونم حتما می رفتم نمی دونم الان هر چی فکر می کنم نمی فهمم چرا حالش رو نپرسیدم. که یکی بغضش بترکه و بگه مانی نیست.
دیگه از دوری خسته ام دوست دارم برگزدم پیش خانواده مشهد کلا برگردم اینجا که تموم شه بی خیال هر جای دیگه هستم زندگی این قدر بلند نیست که ادم بخواهد به خودش زحمت ندیدن عزیزانش رو بده.
البته از این مطالبی که من نوشتم نارحت نشید می دونم که خیلی بد و بی نظم نوشتم ولی اشک مجالی برای فکر کردن به من نمی ده. فقط این رو می دونم که مانی گریه رو دوست نداشت دوست داشت همه شاد باشن واقعا این رو دوست داشت.
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
روحش شاد
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان نبود. لطفاً ادامه مطلب را ببینید و برید حالشو ببرید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.
فیلم رو جک نیکلسون و ماریا اشنایدر (تو فیلم Last Tango in Paris هم بازی کرده با مارلو براندو) بازی کردن بقیه بازیکنها هم اصلا مهم نیستن به نظر من. خلاصه اینکه فیلم در مورد اینه که یه خبرنگار موفق یعنی جک نیکلسون تو بیابونهای افریقا دنبال موضوع می گرده از بی حوصلگیش در بیابون که ماشینش گیر کرده معلومه که بسیار از دست روزگار نالانه خلاصه میره اتاقش میبینه که یه خارجی دیگه تو هتل که قبلا با هم اشنا شدن مرده از فرصت استفاده می کنه عکس روی پاسش رو با طرف عوض می کنه چون هواپیما تا ۳ روز دیگه به اون منطقه دور افتاده نمیاد مجبورن طرف رو دفن کنن از اونجا ماجرا ی جک نیکلسون در نقش این اروپایی دیگه شروع میشه.
البته من هیچ نقدی نخوندم چرا چون میخواستم نظر بی واسطه خودم رو داشته باشم ببینم من در دید اول از این فیلم چی می بینم؟ بعد برم سراغ منتقدها
فکر می کنم این فیلم دو محور داشت یکی اینکه هویت ادمها در این دوره جدیدی که ما توش هستیم خیلی کاغذی یا اخیرا خیلی دیجیستاله چرا چون جک میاد هویت فرد دیگری رو با عوض کردن یک عکس مال خودش می کنه اما این یه هویته یعنی همون هویت کاغذی ما یه هویت دیگه هم داریم اون هم هویتی که ادمهای اطرافمون که ما رو می شناسن به ما میدن نه هویت کاغذی. به نظر من این هویت کاغذی ایراد دنیا جدید که اصلا هم چیز کم اهمیتی نیست چون جک در حقیقت وارد دنیای اقای رابرتسون از طریق همین کاغذا می شه و خوب سرنوشت مختوم این فرد که قاچاقچی اسلحه هست هم که معلومه دیگه مرگه به سراغ جک مییاد این یعنیاینکه این هویت کاغذی اصلا شوخی نیست . ولی ایا "من" آدمها هم با تغییر کاغذ عوض می شه؟
ظاهرا جواب نه هستش زیرا در یک جای فیلم که جک داره برای یه دختری که تصادفی باهاش اشنا شده توضیح می ده که کی هستش میگه من از همه چیز فرار کردم زنم یه شغلی موفق و همه چیز بغیر از چند تا عادت بد. این قسمت برای من خیلی مهمه آدم میتونه از همه چیزی که فکر می کنه مالکیتشون رو داره (شاید بهتر باشه از کلمه مالکیت استفاده نکنم اما کلمه بهتری هم به ذهنم نمیرسه) فرار کنه و بیخیال بشه اما ایا می تونه از شر چیزهایی که می دونه بده ولی دیگه جزئی از هویتش شدن هم فرار کنه مثلا یه ادم نا منظم اگر خرق عادت کنه و منظم بشه چه احساسی داره به نظر من تا حدی ترس خواهد داشت نمی دونه این فرد منظم جدید کیه ازش میترسه کار سختیه همش بی ارادگی نیست یه مقدارش هم بر می گرده به این مسائل خلاصه این دیالوگ تو فیلم به نظر من خیلی مهم بود. یه جکی هست که به نظرم اینجا خوبه که بگم
یه روز یه فردی میره مهمونی خونه یکی از دوستاش شب نیاز به توالت پیدا می کنه ولی موقعیتش طوری بوده که نمی تونسته بره توالت خلاصه می ره و توی یک گلدونی و قضای حاجت میکنه. صبح هم بدون خداحافظی میذاره میره یه چند سال بعد تصادفی با میزبانش برخورد می کنه. میزبان می پرسه اقا تو چه جوری ریدی که ما تا حالا چند بار خونه رو عوض کردیم ولی بوش نرفته
خلاصه اینکه بعضی چیزها با تغییر مکان قابل تغییر نیستن و آدم نمی تونه ازشون فرار کنه
از طرفه دیگه این اقای جک نیکلسون رفته هویت کاغذیش رو عوض کرده ولی تازه وارد یک زندگی شده با مسائل خودش. ادمها یه روزهایی میگن کاش من جای فلانی بودم بعد تو عمق ماجرا که میرن میبینن اون فلانی هم بدبختی های خودش رو داره.
یه جای دیگه فیلم باز یه دیالوگ دیگس که اون هم در مورد همین زندگی هاس. جک ماجرای یه مرد نابینا رو تعریف می کنه ۴۰ سال و اندی کور بوده ولی بعد در اثر یک عمل بینا می شه (مثل فیلم بید مجنون) اولش همه چیز فوق العاده بوده رنگها صورتها همه چی بعد از مدتی کم کم طرف چشمش به زشتی ها می افته میبینه که همه جا زشتی هستش اخرش بعد از دو سه سال خودش رو می کشه.
یه جای دیگه پیر مردی به جک میگه: مردم که بچه های در حال بازی رو میبینن دنیای نوی رو تصور می کنن اما من که اونا رو میبینم همون تراژدی همیشگی رو میبینم
این حرف پیر مرد همون چیزی که من هم مدتی است که وقتی به بچه ها نگاه میکنم میبینم. این رقابت بی پایان برای اینکه بگیم ما هم هستیم برای اثبات خود همش بدو بدو برای اثبات بودن جنگ حذف کردن این و آن رقابت بی انتهای بودن. شکل طبیعی ترش تنازع بقا س. همون که بعضی ها وقتی تو تلویزیون میبینن که یک شیر یه بچه گوره خر رو داره می خوره ابراز انزجار می کنن . آیا تکنولوژی و مدرن شدن این جنگ رو بین انسانها تغییر داده ؟
همیشه برام سوال بوده که ایا واقعا با پیشرفت تکنولوژی ما واقعا چیزی رو که اساسی باشه تونستیم تغییر بدیم؟
خلاصه گذشته انسان که در این فیلم نمادش زن جک بود دنبال آدم تا اون سر دنیا هم می یاد و فقط زمانی دست از سر آدم بر می داره که آدم بمیره.
من جکی رو دیدم که خسته بود در آخر فیلم که فکر می کنم در جنوب اسپانیا بود دختره میگه اینجا خیلی غبار آلوده و این حرفش من و یاد همون دقایق اول فیلم میندازه که جک از بیایبان خسته شده بود یه جورایی جالبه از همون چیزی که فرار کرد دوباره بهش برگشت اما این بار با هویتی که با کاغذ تغییر کرده بود.
به نظرم پیام فیلم اگر درست فهمیده باشم این بود که زندگی همه آدمها یه جور اسفناکه فرقی نداره که من کی باشم همه جا یه جوره فقط صورتها هستن که تغییر می کنن.
اینجا هم در مورد هویت کاغذی که یه جوری هم با هویت های ملی اشتباه گرفته می شود این رو هم بگم که واقعا غرب با این تفکر ناسیونالیستیش دنیا رو به گه کشیده اون از هیتار اولترا ناسیونالش این هم از جوامع فعلیش واقعا چقدر بشر باید احمق باشه که ببینه در آفریقا چه خبره ببینه که در دنیا چه وضعیه و فکر کنه اگه دیواراش رو ببره بالاتر همه چی حله یاد یه باز ی کامپیوتری افتادم که یه زمانی بازی میکردم هرچی تو اون بازی پول در می اوردم خرج ساختن دیوار می کردم عوض اینکه سرباز درست کنم ولی همیشه هم می باختم چون هرچی دیوار ها رو محکمتر می کردم باز هم دشمن دیورا رو می تونست سوراخ کنه و بعد از اینکه دیوار رو سوراخ می کرد من دیگه سربازی نداشتم که برام بجنگه
یه سری کشور ها هم فکرشون همین جوریه مثلا بانکها سوئیس که همه میدونن مکان امن برای حفظ پولهایی که عمدتا کثیف هستن بعد می گن بله در فلان ایالت سوئیس دیگه از بس جرم کمه که دادگستری رو تعطیل کردن. ولی به چه قیمتی به قیمت جون کلی آدم که چی بشه چند تا بانک سوئیسی اوضاشون خوب شه که مثلا دیگه در سوئیس جرم نباشه مثل اینکه مردم دارفور یا چمیدونم جاهای دیگه دنیا آدم نیستن همینکه یه مرز من در آوردی رو کاغذی به نام نقشه کشیدیم دیگه کار تمومه واقعا چقدر دوست داشتم یه جوری بشه یه روزی که آدم شهرند کره زمین باشه اون موقع آدمها قرن ۲۱ باشیم. کاش می شد اصلا شهروند هیچجا نباشیم چقدر ابلهن اونهایی که فکر می کنن در برابر جهانی شدن با کشیذن دیوارها ی بلند و ضخیم میشه ایستاد نمی دونم شاید هم خیلی عاقل باشند حداقل اینجوری یه جایی از دنیا هست که امن باشه بشه شتابدهنده ساخت و طبیعت رو کنکاش کرد
به نظر م دنیا جای آدمهایی که اهل مبارزه هستند و می جنگند و این کار رو دوست دارند همون هایی که از بچهگی هم اهل بازی هستند و احتمالا فوتبالشون خوبه
بقیه هم له میشن حالا یه جایی حمایت بیمه هست فقط از لحاظ روحی له میشن یه جایی هم همون هم نیست از گرسنگی میمیرند
یکیش حداقل ظاهرش برای بقیه خوبه و قابل تحملتره
در مورد بحث اینکه کاش من جای دیگری بودم این رو هم بگم که به نظر من پیام این فیلم و کتاب "و نیچه گریه کرد" اینه که خیلی حی گیر ندیم که کاش دست ورق ما بهتر می اومد این دست ورق رو قبول کنیم و با هاش درست بازی کنیم اصل خوب بازی کردنه چون فرض کنید مثلا برای اول یه شرکت صد میلیارد دلاری بهتون بدن و یه حالت دیگه یه رستوران فست فود کوچک شما اگه بتونید یه رستوران فست فود رو تبدیل به یه رستوران زنجیره ای بکنید بیشتر لذت می برید یا اینکه فرضا سود شرکت رو یک درصدی از لحاظ مالی شاید سود اون شرکت از کل پولی که شما درست کردید در حالتی که از یک رستوران کوچک به یک رستوران زنجیره ای با ده شعبه رسیدید بیشتر باشه ولی از لحاظه احساس موفقیت اگه هدف اثبات توانایی باشه پیش دادگاه وجدانتون کدوم موفق تر بوده؟
مردم می گن خریت نعمتیست خدا به هرکی هرکی نداده و واقعا نعمت خوبیست که انسان سرش رو بندازه پایین و اون کاری رو که باید بکنه درست بکنه از همه چیز (حداقل برای من در حال حاضر) مهمتره.
با یکی از دوستام اتفاقا همین امروز صبح میچتیدیم این داستان رو براش گفتم که نمی دونم واقعی یا نه چون محتواش مهمه : یه روز یه پدری می ره پیش اینشتین میگه پسر من چند وقته درسش رو ول کرده افتاده دنبال اینکه خدا هست یا نه شما می تونید نصیحتش کنید (کار مورد علاقه من
) اینشتین به پسره میگه ببین پسر جان من ۵۰ ساله دارم رو یه شاخه از علم کار می کنم تونستم اون رو یه مقدار ببرم جلو زندگی اینقدر طولانی نیست که ادم بخواهد بیافته دنباله این داستانها.
اینشتین در مطلبی که در مورد پلانک نوشته موضوعی رو میگه که برای من خیلی مهمه میگه معبد علم رو اگه فرشته ها ی اسمون بیان و از ادمهایی که برای کسب مال شهرت یا توانایی ذهنی اونجا اومدن خالی کنند تعداد انگشت شماری میمونن که برای فرار از مصیبتهای زندگی بشری به ان پناه اوردن یکیش پلانکه.
البته این رو هم بگم که این فیلم از لحاظ هنری یه شاهکار واقعی بوده و حتی یه جا خوندم جک نیکلسون که مالکیت فیلم رو داره نمی ذاره فیلم در حال حاضر از سینما پخش بشه و منتقدی می گفت مثل یک تابلوی نقاشی این اثر رو نگه داشته.
حتی برای اینکه فیلم اونجور که انتونیونی می خواسته از کار در بیاد هتلی که اخر فیلم اتفاقات در اون میافته رو در اونجا برای این فیلم درست کردند. و البته در چند دقیقه آخر فیلم کلی زحمت کشیده شده که بتونن اونجوری دوربین رو از بین نرده های پنجره به فضای بیرون از هتل ببرند. و کلی کار حرفه ای دیگر که من نمی گم تا انگیزه ای بشه برین و فیلم رو ببینین و نقداش رو هم بخونین.
